خانه تگ‌ها آرشیو پیوندها بیوگرافی

پادشاه و وزیر

پادشاه و وزیر

پادشاهی از وزیرش پرسید: بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی....وزیر سر در گریبان به خانه رفت. وزیر غلام...

نظر ۰ بازدید ۲۳
پایان نامه خرگوش

پایان نامه خرگوش

یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه‌ی خود با جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.روباه: خرگوش داری چیکار می‌کنی؟خرگوش: دارم پایان‌نامه می‌...

نظر ۰ بازدید ۲۹
پدر و پسر

پدر و پسر

روزی، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری می شوند.پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ می شود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، ا...

نظر ۰ بازدید ۲۹
پرسش درست

پرسش درست

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب كند. چهار اندیشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روی شما بسته خواهد ش...

نظر ۰ بازدید ۲۷
پسر بچه و پیانو

پسر بچه و پیانو

می گویند روزی یک پسر کوچک که تازه به کلاس پیانو می رفت و یاد گرفته بود چند قطعه را بنوازد، برای اولین بار همراه مادرش به یک کنسرت پیانو رفت.آن ها در ردیف جلو نشستند و وق...

نظر ۰ بازدید ۲۳
پسر غمگین

پسر غمگین

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم!درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می خواهی می توانی تمام سیب های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی ...

نظر ۰ بازدید ۴۵
داستان کوتاه آموزنده/شماره20

داستان کوتاه آموزنده/شماره20

دکتر ابوالقاسم بختیار اولین پزشک ایرانی است که تا سن ٣٩سالگی تحصیلات ابتدایی داشت و خدمتکار یکی از خوانین بزرگ بختیاری بود. او هر روز فرزندان خان را به مدرسه می برد و ...

نظر ۰ بازدید ۳۲۷
داستان کوتاه آموزنده/شماره

داستان کوتاه آموزنده/شماره

روزی لویی شانزدهم در محوطه‌ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید. از او پرسید: تو برای چه این‌جا قدم می‌زنی و از چه چیزی نگهبانی می...

نظر ۰ بازدید ۲۰
داستان کوتاه آموزنده/شماره17

داستان کوتاه آموزنده/شماره17

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه ...

نظر ۰ بازدید ۲۴
داستان کوتاه آموزنده/شماره16

داستان کوتاه آموزنده/شماره16

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید: آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند؛ با بخشیدن عشقشان را معنا می ...

نظر ۰ بازدید ۲۶
داستان کوتاه آموزنده/شماره15

داستان کوتاه آموزنده/شماره15

بهلول گروهى را ديد كه مسجدى مى سازند و ادعا مى كنند كه براى خداست.او بر سنگى نوشت: بانى اين مسجد بهلول است و آنرا شبانه بر در مسجد نصب كرد.روز بعد كه كارگران سنگ را ديدن...

نظر ۰ بازدید ۱۹
داستان کوتاه آموزنده/شماره14

داستان کوتاه آموزنده/شماره14

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر می کرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.ع...

نظر ۰ بازدید ۲۶
داستان کوتاه آموزنده/شماره13

داستان کوتاه آموزنده/شماره13

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر می کرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.ع...

نظر ۰ بازدید ۱۴
داستان کوتاه آموزنده/شماره12

داستان کوتاه آموزنده/شماره12

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.آخر مهمانی، دختره رو به نو...

نظر ۰ بازدید ۱۸
داستان کوتاه آموزنده/شماره11

داستان کوتاه آموزنده/شماره11

مرد جوانی که می خواست راه معنویت را طی کند، به سراغ استاد رفت.استاد خردمند گفت: تا یک سال به هر کسی که به تو حمله کند و دشنام دهد پولی بده!تا دوازده ماه، هر کسی به جوان ح...

نظر ۰ بازدید ۱۷
داستان کوتاه آموزنده/شماره10

داستان کوتاه آموزنده/شماره10

مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود.هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گ...

نظر ۰ بازدید ۲۳
داستان کوتاه آموزنده/شماره9

داستان کوتاه آموزنده/شماره9

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!»لبخند زد.پرسیدم: «چرا می خندی؟»پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد.»پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در...

نظر ۰ بازدید ۱۹
داستان کوتاه آموزنده/شماره8

داستان کوتاه آموزنده/شماره8

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.سه تا شپش بودند در ولایت جابلقا که با فلاکت و بدبختی زندگی می‌کردند. یک روز یک جلسه‌ی مشورتی گذاشتند که با هم مشورت کنند، ببی...

نظر ۰ بازدید ۲۳
داستان کوتاه آموزنده/شماره7

داستان کوتاه آموزنده/شماره7

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.سه تا شپش بودند در ولایت جابلقا که با فلاکت و بدبختی زندگی می‌کردند. یک روز یک جلسه‌ی مشورتی گذاشتند که با هم مشورت کنند، ببی...

نظر ۰ بازدید ۱۶
داستان کوتاه آموزنده/شماره6

داستان کوتاه آموزنده/شماره6

وقتی خیلی کوچک بودم مادرم یه تلفن دیواری خرید. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را ...

نظر ۰ بازدید ۱۹
داستان کوتاه آموزنده/شماره6

داستان کوتاه آموزنده/شماره6

دختر کوچولویی دو تا سیب در دو دست داشت که مادرش وارد اطاق شد.چشمش به دو دست او افتاد. گفت: «یکی از سیب هاتو به من میدی؟»دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این س...

نظر ۰ بازدید ۱۷
داستان کوتاه آموزنده/شماره5

داستان کوتاه آموزنده/شماره5

ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﺷﺘﺮﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﻋﻤﻖ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﭼﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍﺳﺖ؟ﺷﺘﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺗﺎ ﺯﺍﻧﻮ.ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺗﻮﯼ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﭘﺮﯾﺪ،ﺁﺏ ﺍﺯ ﺳﺮﺵ ﻫ...

نظر ۰ بازدید ۱۷
داستان کوتاه اموزنده/شماره4

داستان کوتاه اموزنده/شماره4

یکی از غذا خوری‌های بین‌ راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.راننده‌ای با خواندن این ت...

نظر ۰ بازدید ۱۷
داستان کوتاه آموزنده/شماره3

داستان کوتاه آموزنده/شماره3

بابا کرم شخصی بوده از لاتهای قدیم به اسم رسمی کرم کریمی.کریم، قصاب محل بوده و همه از او حساب می بردند.وقتی کریم از کوچه پس کوچه های محله گذر می کرد، بچه های فقیر و یتیم ...

نظر ۰ بازدید ۱۵




۱۲



  ساخت وبلاگ تبلیغاتی   |   عمان۷۷۷   |   تعمیر پکیج در شیراز   |   جاذبه های گردشگری   |   اجاره ویلا  


ساخت وبلاگ تبلیغاتی جهت معرفی خدمات و کسب و کار شما ساخت وبلاگ تبلیغاتی جهت معرفی خدمات و کسب و کار شما مشاهده